اینجا قلب من بود!
کاش پرده می فهمید تا پنجره باز است فرصت رقصیدن دارد
نويسندگان

میگن اگه یکی تو قلبت بیاد بیرون انداختنش سخته ولی من میگم کسی که تو فکرت جاگیر شه کندنش سخته! وقتی میفهمن که هنوز بهش فکر میکنم میگن پس هنوز دوسش داری... یا میگن تو که نمیتونی بهش فکر نکنی چرا بهش یه فرصت دیگه نمیدی! 

ولی هیشکی نمیفهمه که فکر کردن به کسی معادل دوست داشتنش نیست! 

دست خودم نیست به خدا! فکرش چسبیده بهم...

با خودم میگفتم یکی دو ماه دیگه بگذره فکرش هم از کله م میپره! ولی اینکه هر روز ببینیش عذابه! چطور میشه کسی رو که قراره هر روز ببینی فراموش کنی! 

اصلا سوال اصلی اینه که وقتی به یکی علاقه نداری چرا باید انقد بهش فک کنی و با دیدنش انقد حالت بد بشه! 

لعنت به این رفتارای متناقض! لعنت به این فکرای مضحک!

کاش میشد ریست فکتوری کنم این فکر ذهن خراب شده رو! 

[ جمعه ۱٦ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ نرگس ]

بازم شب شده و من باید تلاش کنم یه جوری خودمو بخوابونم! 

اول از همه این گوشی لعنتی رو دست میگیرم و دومین کار حتما اینه که اینترنتشو فعال کنم. تلگرام و واتس اپ و اینستای کوفتی رو چک کنم. احتمال زیاد خبر خاصی نیست و یه مدت ول میچرخم تو اینستا! بعد حتما خسته میشم و گوشی رو میذارم زمین و بازم تلاش میکنم بخوابم! قطعا یه سری تصورات کمین کردن یه گوشه تا وقتی چشامو بستم هجوم بیارن رو سرم. قطعا همینطوره.شک ندارم! حداکثر زمان تحمل کردن این فکرا یه ربع تا نیم ساعته! بعد دوباره گوشیو دست میگیرم و داستان میخونم. حتما هزار و یک شب! چند صفحه میخونم و چشام خسته میشه ولی میترسم چشامو ببندم. تهش تسلیم میشم و خودمو میسپرم دست همه ی اون فکرای پریشونی که امون نمیدن بهم!

 بعد حتما پاهام یخ میکنه و پتو رو میکشم رو خودم.بعد داغ میکنم و پتو رو پرت میکنم اونور و دوباره پاهام یخ میزنه ... بعد به خدا التماس میکنم که آرومم کنه و بهش میگم میدونم که حقمه و میدونم که خیلی ازت دور شدم و کلی حرف و اعتراف دیگه .بعد تا زبونم خشک شه صلوات میفرستم. وسط صلواتا باز فکر و خیالا رخنه میکنن و هی پرتشون میکنم اونور.بعد که زبونم خسته شد تو ذهنم صلوات میفرستم بعد... بعدشو دیگه یادم نمیاد! احتمالا خوابم میگیره... یه خواب سبک که اگه پشه از کنارم رد شه دیگه نمیتونم باز بخوابم!

کاش این مراحل گوشی دست گرفتن نبود! کاش انقد واسه فرار از زندگیم به تکنولوژی پناه نمیوردم!

کاش انقد خوب نمیتونست ذهنمو فریب بده که همه چی اوکیه! 

یه جا خوندم محققا به این نتیجه رسیدن که اغلب کسایی که مشکل خواب دارن الانه،بخاطر استفاده از شبکه های اجتماعیه. میتونه اینطور باشه.نه؟

[ پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ۸:۳٠ ‎ق.ظ ] [ نرگس ]

چقد بدن این روزا. تو این روزایی که باید پرانرژی باشم و کار کنم و از جوونیم استفاده کنم دارم ناشکری میکنم به دلایل نامعلوم!!

نشستم یه گوشه و میگم کی بشه برم از اصفهان و وقتی از خودم میپرسم بری که چه بشه جوابشو نمیدونم. یه حسی بهم میگه اگه درسم تموم شه میشینم تو خونه و بدتر میشه حالم ولی بازم اون حسه با‌ لجبازی نشسته یه گوشه و میگه میخوام برم ازینجا. نشسته و غر میزنه به جونم.انقد غر میزنه تا سردرد بگیرم و مجبور شم بخوابم.منم که تو این خوابگاه خوابم نمیبره. پر میشم از فکر پریشون و پریشون و پریشون!

 

با اینکه سه سال و نیم از دانشگام گذشته ولی وقتی میرم سر کلاسا و دانشگاه دوست ندارم با کسی حرف بزنم و کسی باهام حرف بزنه. دوست دارم یه سره برگردم خوابگاه. خوابگاهم که باشم دوست دارم برم بیرون ازش! بیرونم که میرم میگم زودی برگردم خوابگاه. که چی آخه!  

همه ی تلاشم شده جمع کردن تمرکز لعنتیم! همش میپره این خیال. میره ناکجا آباد! میره ول بگرده و بداخمی کنه! همش با زور‌ باید برش گردونم سر درست حرف زدن و گوش دادن به بقیه و درس خوندن و زندگی کردن! 

همه ی حرفم به خودم شده که آخه چته!  اون  علاقه ت به درس خوندن و رفتن و به شهر دیگه و خوب بودن با بقیه کجا رفت؟؟ اون فکرای دخترونه ت که با پاپیونای قرمز تزئینشون کرده و بودی  که دلت میخواست یکی انقد دوستت داشته باشه کجا رفت؟ چرا الان گند میزنی به کسی که این حرفارو بهت میزنه ؟ چرا وقتی فهمیدی این ترم باهات کلاس داره گر گرفتی و سر درد و اعصاب خوردی؟؟؟  چرا تو هیچی نمیخوای آخه!

فک کنم به این میگن دل مردگی! 

[ چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ نرگس ]

هفته پیش فاطی عروسی کرد و رفت خونه ی خودش. البته بازم هر روز اینجاست.

عروسیش خیلی خوب بود. کلی حال داد. همه می گفتن خیلی تغییر کردی. اخه اولین بار بود آرایش اساسی میکردم. لنز گذاشتم.مژه مصنوعی. ناخن مصنوعی. گریم .اصن یه حال اساسی به صورتم دادم! لباسمم برای اولین بار بلند بود. دوسش داشتم

بعد از عروسی هم تا الان درگیر این مراسمای مسخره ی صبحی و سه شبه و هفته برارون و هی شام بدیم و هی شام بدیم و هی حلوا و مرغ و اووووف. در این بین هم کلی نی نی دور و ورم بود که هیچکدوم با هم نمیسازن. محمد طاها هی به انیا میگفت نگاه نکن دست نزن برو خونتون. آنیسا هم به تلافی محمدطاها رو گاز می گرفت. محمدحسین هم که کلا جیغ جیغ میکنه و همه چیو به هم میریزه و آنیسارو هل میده! یاسینم که بزرگ شده و حوصله بازی با محمدطاهارو نداره و واسه همین محمدطاها گریه میکنه که چرا داداش یاسین باهام بازی نمیکنه! 

دیروز معصومه واسه یاسینو حسین تو خونمون یه تولد زورکی گرفت! شبشم همه رفتن خونشون! خداروشکر الان دیگه هیچ بچه ای خونمون نیست! 

این ترم ترم آخرمه! دیدی چه تند گذشت؟ چقد سریع شدم سال آخری! آها راستی ترم پیش موفق به افتادن یک درس شدم. اونم چه درس مزخرفی! آزمایشگاه الکترونیک. آخه من نرم افزاریرو چه به الکترونیک! حالا این ترم هم مجبورم با اون آقای هاپو درسو وردارم :دی

الانم میخوام گزارش کارآموزیمو بنویسم که نمیدونم باید چطوری 40 صفحه رو از چرت و پرت پر  کنم و نرم افزار پرت و پلایی که توشتم رو توضیح بدم! تازه الان که دوباره ویژوال استودیو رو وا میکنم میبینم که ران نمیشه عزیزدل. منم طبق معمول گیر دادم به نرم افزارای بیچاره م و دارم ویژوال 2015 رو آن اینستال میکنم تا شاید برنامه خودم ران شه! 

دلم میخواد تابستون که درسم تموم میشه برم سر یه کاری. دلم نمیخواد برنامه نویسی رو ول کنم یا یادم بره یا بی استفاده شم! من حتما یه کاری واسه خودم پیدا میکنم نه؟

[ شنبه ۳ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ نرگس ]

امروز بیست و هفتم اسفنده. یعنی 2 3 روز دیگه عیده. ( نمیدونم 29 م یا یکم؟ :دی) 

امسال کلی با خودم کلنجار رفتم که یه کاری کنم اتفاقای روزانه م یادم نره. هی گفتم خو تنبل حداقل یه جمله. یه جمله بنویس امروز اینطوری شد. همین. مگه تونستم؟ نشد که نشد. شد این وبلاگ سوت و کور و دفترچه های خالی و جزوه های درسی محض با یه عالمه اتفاق توی سال 93 که نانوشته موندن و میدونم تا چند ماه دیگه یادم میره!

سال 93 یعنی بیست سالگیم. یعنی پرانرژی ترین سال زندگیم. یعنی ترم 5 و 6 ام. سالی که کلی شیطونی و تخس بازی توش دراوردم.

سالی که آنیسا به دنیا اومد. عاطفه رفت. خاله م فوت شد. علی رفت تو خونه ش. علی رفت مکه و کلی اتفاق دیگه که دوست دارم بنویسم و دلم نمیاد. مثل روزایی که مجبور بودم همکلاسیو ناراحت کنم و حرفایی بزنم که حالشو بد کنه. مثل روزایی که با آنیسا بیمارستان بودم و صدای جیغای پشت سر همش دلمو ریش میکرد. مثل روزایی که خاله حالش بد بود ... خیلی بد... مثل تمام روزایی که بابام دل کنده شده ازین خونه و زندگی. از زن و بچه و فامیل... 

هر دفعه که میام خونه با کلی امید و آرزو میام. امید به بهتر شدن خونه و آرزو برای خوشحالی هممون. وقتی میام تا جایی که پول دارم واسه کسایی که دوسشون دارم چیزایی میخرم که خوشحالشون کنه ولی این اتفاق نمیوفته. نقشه هام همون 2 3 روز اول میماسه و هیچی بهتر نمیشه. امسال علی رغم نقشه هایی که تو دلم بهم امید بهتر شدنو میدادن نه اتاقمو رنگ کردم  نه مبلارو درست کردیم نه ساعت خریدیم و نه سبزه درست کردیم. همه ی امیدم به اینه که یه سفره هفت سین خوب بچینم. کارتای دعوت تولد آنیسا رو هم خوب درست کنم. 

راستی واسه سال 94 م هم هنوز تصمیمی ندارم. ولی خب مثل همیشه دوست دارم دختر خوبی باشم! امسال که هیچی به مامانم کمک نکردم. وضع نماز خوندنم هم درست نکردم. درسم بهتر شد ولی. 

حالا انشالا اینا همش بهتر میشه واسه سال بعد ;)

سال نو مبارک

[ چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۳:۳٠ ‎ب.ظ ] [ نرگس ]

چطور آدم طی چند ثانیه میتونه چنان عصبانی بشه که که هم سر درد بگیره هم بدنش از گرما گر بگیره و زبونش خشک بشه و به یه نفر احتیاج داشته باشه که انقد سرش غر بزنه تا صداش دیگه در نیاد؟؟؟؟؟؟؟؟

اه . الان فقط دلم می خواد غر بزنم. نه دیگه خوابم میاد. با اون وضعی که فهیمه بیدارم کرد دیگه عمرا بخوابم. نه حال دارم پروژه اصولمو بنویسم که الانشم 1 روز تاخیری خورده. نه می تونم درس بخونم نه هییچ چیز دیگه. فقط حالم بدههههه

.

.

.

.

.

.

هنوز نوشتن این متن تموم نشده بود که همه چی یهو عکس شد. یهو تو چند ثانیه همه چی برگشت. همه ی حالای بد جاشو داد به یه هیجان و خوشحالی زیاااد. به یه خداروشکر گنده. به یه به درک غم و غصه ی طولاااانی...

فهیمه اومد تو اتاق و گفت بیا پیشم. منم با نهایت بداخلاقی گفتم حال و حوصله ندارم هر چی میخوای بگی همینجا بگو... بیچاره کلی اصرار کرد و من بداخلاق تر جواب دادم. تا اینکه رفت و با یه کادوی خوشکل برام برگشت !!!!! 

چیزی که میدیدم و نمیتونستم باور کنم. تغییر یهویی حالمو نمیتونستم باور کنم. فقط میخندیدم و از رفتار و افکار شرم آورم خجل بودم! نمیدونستم چطور معذرت خواهی کنم. چطور تشکر کنم.

چه چیزی باعث شد تا دقیقا حین نوشتن حال بسیار بدم، دقیقا وقتی که پر از انرژی منفی هستی، خدا اونقد عمیق بهت نگاه کنه که نذاره حرفت تموم بشه...نذاره حتی بگی که حالت بده. 

مرسی دنیا

.

.

.

.

خدایا خیلی نزدیکی... خیلی 

.

.

.

تو کادویی ک فهیمه داد یه دفترچه هم بود. تصمیم گرفتم تو اون دفترچه خاطرات ترم بعدمو با فهیمه بنویسم... 

[ پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ نرگس ]
درباره وبلاگ

امکانات وب