اینجا قلب من بود!
کاش پرده می فهمید تا پنجره باز است فرصت رقصیدن دارد
نويسندگان

به فاطمه میگم اگه الان من بگم نه تقصیر منه؟ 

گفت آره...  نباید وارد میشدی .

[ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ نرگس ]

16 اپریل. زمان آخرین باریه که حرف زدیم. امروز 24 اپریل. حساب کنید چند روزه حرف نزدیم. تمام فرمولای معادلات دیفرانسیل و محاسبات عددی و  فوریه و انتگرال مشتقو هم که بلد باشی نمیتونی اینو حساب کنی. هزار بار هم به هر مبنای عددی و باینری وهگز هم تبدیل کنی و به هر فرم مکمل یک و دو هم که در نظر بگیری بازم نمیتونی اون جواب لعنتیو در بیاری. تو اصن تبدیلش کن به تاریخ شمسی به تاریخ قمری. نمیشه آقا. نمیتونم... 

مگه الکیه؟ اصن هر عددد که باشه تو بیا با بی نهایت مقایسه ش کن. بی نهایت! میدونی بی نهایت یعنی چی؟ حتی از فکر کردن بهش گریه م میگیره!

حالا بیا یه کار دیگه بکن. جواب این معادله رو با 1460 مقایسه کن... چهارسال... کم چیزی نیستا... 

جواب این معادله ها هر کوفتی که باشه من قبولشون ندارم... 

من فقط حس مزخرفی که الان دارم و میتونم قبول کنم. که ای کاش میتونستم بفهمم چیه دقیقا. ای کاش میتونستم یه عشقی تو دلم پیدا کنم که تکیه کنم بهش. ای کاش میتونستم تو این اتمسفر هشت روزه یه عشقی حس کنم. که بهم بفهمونه دارم اشتباه میکنم...

شاعر میفرماد شاید یه روز سرد شاید یه نیمه شب دلت بخواد بشه...  برگردی به عقب... 

[ سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ نرگس ]

طاقت بیار. هیچی نگو. از چی میترسی؟ بذار خودش زخواد! یه کم قوی باش فقط... 

دو ساعته روی یه تست چت کردم! چته تو؟ 

[ پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ٦:٤۱ ‎ق.ظ ] [ نرگس ]
به ساعت نگاه میکنه که از دو گذشته. با خودش فک میکنه واسه امروز کافیه. کتاب و دفترشو همینجوری باز روی میز نگه میداره و میره سمت تختش. توی این چند قدم بین میز و تخت به حرف مامانش فک میکنه ک میگفت مسواک زدنت دل بخواهی شده. یادت میره بزنی. یکم با خودش کلنجار رفت ک یه مسواک بزن و بخواب ولی بهونه ی نخ دندون کشیدن برنده شد تو این کلنجار. ولو شد رو تخت و با لذت پتو رو کشید روش
-واقعا امروز هم شاهکار کردی با این درس خوندنت! رتبه 400 هم میخوای اخه! 
-اه ولم کن این وقت شب! حالا مگه چی میشه قبول نشم! 
-پس حداقل چشاتو ببند و بخواب که صب بتونی زودتر پاشی. اخه این چه وضع خوابه؟ زیر چشاتو ببین پوستتو ببین. خراب میشه ها
-تو که میدونی نمیشه! میدونی که چشامو ببندم چه غوغایی میشه تو سرم! خوشت میاد عذاب بکشم؟ 
-عزیزم میدونم که سخته و خوابت نمیبره و فکرای بد میاد تو کله ت. بخاطر خودت گفتم
-میدونم. حالا یکم بازی میکنم تا چشام خسته شه بعد میخوابم. 
گوشیو میگیره دستش و جولون میده تو هرچی اپلیکیشن و شبکه اجتماعیه. و التماس میکنه به خودش ک خواهش میکنم بخواب. خواهش میکنم فکر نکن...
کانال ژوان رو اسکرول میکنه پایین... از اسلام تو غرب و نامسلمون تو شرق داستان گفت. از دوس داشتن و قشنگیاش و شیرینی و حضور و بودن بود... بودن مهندس هم انقد شیرین و قشنگه؟ از اعجاز کلمات تو حرف زدن گفت و اینکه هرچی بگذره یادمون میره باهم درست حرف بزنیم و باعث میشه از هم فاصله بگیریم... یعنی منم با مهندس اشتباه حرف میزنم و از خودم دورش میکنم؟ از دکمه های سمت راست لباس خانوما گفته بود و اووووففف ساعت سه و نیمه! توروخدا بخواب... 
افرین دختر خوب. صب نمیتونی پاشیا. الارم کن گوشیتو. چشماتو ببند... آروووم... فک کن تو خلسه ای... هیچی نیست... هیششش. ذهنتو خالی کن از همه چی... تا ده اروووم بشماااار....خلسه... سیاهی... یعنی میرسم تا هفتم تمومش کنم؟؟؟! لعنتی! یادم باشه فردا شب قرص بخورم...
[ پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ٤:۱٧ ‎ق.ظ ] [ نرگس ]

فک میکردم بزرگ شم عاقل تر میشم. راحت تر میتونم مشکلاتمو حل کنم و باهاشون کنار بیام. فک میکردم بهتر میتونم خودمو بشناسم و بهتر کنم خودمو... ولی چرا انقد همه چی داره سخت میشه. چرا پیچیده شده؟ یا من دارم پیچیده ش میکنم؟ مهندس میگه من دارم پیچیده ش میکنم. مثلا در مورد خودمون دوتا. من خییییلی فکرا تو سرمه که نمیذاره از بودنش لذت ببرم. ولی اون میگه خب ما دوتا ادمیم ک همدیگه رو دوست داریم و قراره با هم زندگی کنیم!!

همین؟ نمیشه که! نمیشه انقد اسون و ساده باشه! چطور میشه از کنار اییییییین همه دل مشغولی و ذهن مشغولی گذشت! چطور میشه به این فک نکنم ک واقعا تا کی دوسم داره و تا کجا میتونم به دوست داشتنش تکیه کنم! چطور میشه به این فک نکنم ک ایا خواستگار شاغل پولداری ک مامانش منو میپسنده و سنمون ب هم میخوره بهتره یا مهندسی ک منو بگی نگی دوس میداره ولی نه کار داره نه مامانش منو میپسنده نه سنمون به هم میخوره! 

د آخه چطور میتونم به این فک نکنم ک آیا با مهندس زندگی خوب و شادی خواهم داشت یا نه! میتونه خوشحالم کنه یا نه! من حتی الانم ک یه جورایی دارمش تو عذاب فکری ام! 

خدایا خودت به روح و قلبم ارامش بده... میدونم ک الان تو زندگیم همه چی اوکیه و هیچی کم و کسر ندارم و خدایی ممنون و مچکر و مخلص و چاکریم واسه این همه بی نقصیم. حالا که این همه بزرگی کردی و همه چی دادد بهم یه نموره فیتیله ارامش منو ببر بالا ک شب راحت بخوابم. تا این کنکور ارشد لعنتی هم بگذره و دمت گرم خوب بگذره! 

سال 96 تا کن باهام! دوازده مااااه کامل وقت داری ک خوشحالم کنی... ببینم چه میکنیاااا

امروز مریم و انیسا رفتن و آخ ک رفتنشون حال و هوای عیدمو برد! و چه خونه سوت و کور و من چه اندک اسایشی! 

کاش برسم تا روز کنکور! گسسته رو هم بخونم. بقیه رو کامل دوره کنم و رتبه م ب چمران بخوره! درحد چمران ک دیگه زحمت کشیدم خدایی! نه؟ مهندس میگه قبول میشم. مریم هم گفت چمرانو میارم. فهیمه هم میگه واسه رتبه 500 اصن خوندن نمیخواد! ولی من سراپا استرس و ناامیدی ام! طراحی الگوریتم ... اخ طراحی الگوریتم! چقد اشتباه کردم روش وقت گذاشتم! هیچی ازش نمیتونم بزنم لامصب!! محاسباتو مثه مرد هرسه تاشو میزنم. ساختمان داده شاید یکی دوتا! بقیه رو خدایا خودت یاری کن تو این پونزده روز! 

خدایا همیشه بهم حال دادی این دفه هم میدی میدونم 😊 

چقد خوشحالم ک حرفامو اینجا نوشتم و یکم خالی شدم! قول میدم قول میدم قول میدم بازم بنویسم ...

[ سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ نرگس ]

میگن اگه یکی تو قلبت بیاد بیرون انداختنش سخته ولی من میگم کسی که تو فکرت جاگیر شه کندنش سخته! وقتی میفهمن که هنوز بهش فکر میکنم میگن پس هنوز دوسش داری... یا میگن تو که نمیتونی بهش فکر نکنی چرا بهش یه فرصت دیگه نمیدی! 

ولی هیشکی نمیفهمه که فکر کردن به کسی معادل دوست داشتنش نیست! 

دست خودم نیست به خدا! فکرش چسبیده بهم...

با خودم میگفتم یکی دو ماه دیگه بگذره فکرش هم از کله م میپره! ولی اینکه هر روز ببینیش عذابه! چطور میشه کسی رو که قراره هر روز ببینی فراموش کنی! 

اصلا سوال اصلی اینه که وقتی به یکی علاقه نداری چرا باید انقد بهش فک کنی و با دیدنش انقد حالت بد بشه! 

لعنت به این رفتارای متناقض! لعنت به این فکرای مضحک!

کاش میشد ریست فکتوری کنم این فکر ذهن خراب شده رو! 

[ جمعه ۱٦ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ نرگس ]
درباره وبلاگ

امکانات وب