اینجا قلب من بود!
کاش پرده می فهمید تا پنجره باز است فرصت رقصیدن دارد
نويسندگان

مسکا حیله میریزد و ولپن پول روی پول میگذارد. مسکا طماعان ونیز را به جان هم می اندازد و ولپن خودش را به شغال مردگی می زند. کروینو و کورباچیو و والتر چشمان طمع به وراثت ولپن دوختن و به هر کاری دست میزنند و با هر قیمتی قصد تصرف اموال او را دارند. که در آخر همگی توسط دادرس محاکمه شده و همگی اموال به مسکا میرسد. 

نمایشنامه ولپن اثر بن جانسن. 

پ. ن. با مهندس حرف زدیم و معذرت خواهی کرد و... حالا داریم حرف میزنیم

[ پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ نرگس ]

صبح کنکور ارشد دادم. عجیب غریب شده بود. دفترچه اول تخصصی هم داشت. خیلی زدم. نمیدونم چی میشه! ازینکه خیلی زدم حس خوبی ندارم! بنظرم منفی میشن. به هر حال تموم شد. از فردا میتونم به کارای خودم برسم. اینکه کارای خودم چی ان هنوز نمیدونم. ولی میدونم که دلم میخواد یه کارای جذابی بکنم. خسته شدم از خونه موندن. از ایییین همه خونه موندن. اینم میدونم که تنها کسی که میتونه کمکم کنه خودمم. فقط باید به این فک کنم که چی میخوام. کار کامپیوتری. دفتری. تدریس؟ بهش فک میکنم. اها یادمم باشه به دفتر فتحی یه سر بزنم. 

نقاشی و رنگ امیزیم هم ادامه بدم. اتاقمو برسم بهش حالا که گل شده. طراحی سایتمو ادامه بدم... دیگه اینکه... امروز بهش گفتم وقتی اومد دزفول از یه مشاور وقت بگیره...  گفت باشه. همین... کاش تصمیمم درست باشه. میدونم که منم مقصرم ولی الان دوتاییمون داریم اذیت میشیم. اینجوری نمیشه... 

[ شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ نرگس ]

به فاطمه میگم اگه الان من بگم نه تقصیر منه؟ 

گفت آره...  نباید وارد میشدی .

[ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ نرگس ]

16 اپریل. زمان آخرین باریه که حرف زدیم. امروز 24 اپریل. حساب کنید چند روزه حرف نزدیم. تمام فرمولای معادلات دیفرانسیل و محاسبات عددی و  فوریه و انتگرال مشتقو هم که بلد باشی نمیتونی اینو حساب کنی. هزار بار هم به هر مبنای عددی و باینری وهگز هم تبدیل کنی و به هر فرم مکمل یک و دو هم که در نظر بگیری بازم نمیتونی اون جواب لعنتیو در بیاری. تو اصن تبدیلش کن به تاریخ شمسی به تاریخ قمری. نمیشه آقا. نمیتونم... 

مگه الکیه؟ اصن هر عددد که باشه تو بیا با بی نهایت مقایسه ش کن. بی نهایت! میدونی بی نهایت یعنی چی؟ حتی از فکر کردن بهش گریه م میگیره!

حالا بیا یه کار دیگه بکن. جواب این معادله رو با 1460 مقایسه کن... چهارسال... کم چیزی نیستا... 

جواب این معادله ها هر کوفتی که باشه من قبولشون ندارم... 

من فقط حس مزخرفی که الان دارم و میتونم قبول کنم. که ای کاش میتونستم بفهمم چیه دقیقا. ای کاش میتونستم یه عشقی تو دلم پیدا کنم که تکیه کنم بهش. ای کاش میتونستم تو این اتمسفر هشت روزه یه عشقی حس کنم. که بهم بفهمونه دارم اشتباه میکنم...

شاعر میفرماد شاید یه روز سرد شاید یه نیمه شب دلت بخواد بشه...  برگردی به عقب... 

[ سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ نرگس ]

طاقت بیار. هیچی نگو. از چی میترسی؟ بذار خودش زخواد! یه کم قوی باش فقط... 

دو ساعته روی یه تست چت کردم! چته تو؟ 

[ پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ٦:٤۱ ‎ق.ظ ] [ نرگس ]
به ساعت نگاه میکنه که از دو گذشته. با خودش فک میکنه واسه امروز کافیه. کتاب و دفترشو همینجوری باز روی میز نگه میداره و میره سمت تختش. توی این چند قدم بین میز و تخت به حرف مامانش فک میکنه ک میگفت مسواک زدنت دل بخواهی شده. یادت میره بزنی. یکم با خودش کلنجار رفت ک یه مسواک بزن و بخواب ولی بهونه ی نخ دندون کشیدن برنده شد تو این کلنجار. ولو شد رو تخت و با لذت پتو رو کشید روش
-واقعا امروز هم شاهکار کردی با این درس خوندنت! رتبه 400 هم میخوای اخه! 
-اه ولم کن این وقت شب! حالا مگه چی میشه قبول نشم! 
-پس حداقل چشاتو ببند و بخواب که صب بتونی زودتر پاشی. اخه این چه وضع خوابه؟ زیر چشاتو ببین پوستتو ببین. خراب میشه ها
-تو که میدونی نمیشه! میدونی که چشامو ببندم چه غوغایی میشه تو سرم! خوشت میاد عذاب بکشم؟ 
-عزیزم میدونم که سخته و خوابت نمیبره و فکرای بد میاد تو کله ت. بخاطر خودت گفتم
-میدونم. حالا یکم بازی میکنم تا چشام خسته شه بعد میخوابم. 
گوشیو میگیره دستش و جولون میده تو هرچی اپلیکیشن و شبکه اجتماعیه. و التماس میکنه به خودش ک خواهش میکنم بخواب. خواهش میکنم فکر نکن...
کانال ژوان رو اسکرول میکنه پایین... از اسلام تو غرب و نامسلمون تو شرق داستان گفت. از دوس داشتن و قشنگیاش و شیرینی و حضور و بودن بود... بودن مهندس هم انقد شیرین و قشنگه؟ از اعجاز کلمات تو حرف زدن گفت و اینکه هرچی بگذره یادمون میره باهم درست حرف بزنیم و باعث میشه از هم فاصله بگیریم... یعنی منم با مهندس اشتباه حرف میزنم و از خودم دورش میکنم؟ از دکمه های سمت راست لباس خانوما گفته بود و اووووففف ساعت سه و نیمه! توروخدا بخواب... 
افرین دختر خوب. صب نمیتونی پاشیا. الارم کن گوشیتو. چشماتو ببند... آروووم... فک کن تو خلسه ای... هیچی نیست... هیششش. ذهنتو خالی کن از همه چی... تا ده اروووم بشماااار....خلسه... سیاهی... یعنی میرسم تا هفتم تمومش کنم؟؟؟! لعنتی! یادم باشه فردا شب قرص بخورم...
[ پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ٤:۱٧ ‎ق.ظ ] [ نرگس ]
درباره وبلاگ

امکانات وب