اینجا قلب من است...
کاش پرده می فهمید تا پنجره باز است فرصت رقصیدن دارد
نويسندگان

بازم فقط واسه ی ثبت تاریخش میگم که مامان یکشنبه ی هفته ی پیش رفت تهران. شب. با هواپیما. با گریه. فاطی هم صب رفت. با اتوبوس! بازم با گریه.

خیلی سعی کردم شاد باشم و شاد بمونم. ولی این شادی چند روزی بیشتر دووم نیوورد. یهو نمیدونم چی شد. از کتابخونه که اومدم خونه، هیچکی نبود. شوخی های من و حرفای جدی عاطفه با هم قاطی شد و شد بغض و یه کم اشک. اشکا موندن رو صورتم و زود خشک شدن ولی بغض موند تو گلوم و شب تو فرودگاه شد حالت تهوع و افتاد به جون حالم...

یهو نمیدونم چی شد. نمیدونم چرا مامان وقتی میخواست بره به حمید گفت هر روز صبح خودت ببرش کتابخونه عصر بیارش. نذار بمونه خونه. اگه بمونه میشینه فک میکنه و گریه میکنه...

یهو نمیدونم چی شد...

چرا انقد زودرنج شدم؟؟؟؟خداجون ازت خواهش میکنم خبر بد دیگه ای بهم نرسه. حداقل تا بعد از کنکور. شاید اون موقع فشار روحیم کمتر شه...

----------------------------------

بازم واسه اینکه یادم بمونه میگم که دیشب با خودکار قرمز کنکو روی ساق پای راستم با حروف بزرگ انگلیسی نوشتم : AFTAB PARAST

[ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ نرگس ]

بالاخره طلسمو شیکوندم. کی باورش میشد؟ دیگه خسته شده بودم از 5944 و 5978 و 5910 و....

این دفه بالاخره تونستم از سد 6 بپرم و بشم .... 6279. واااااااایی خییییییلیییییی خوشحالم کرد. وقتی ترازمو دیدم کلی بالاپایین پریدم. دوست داشتم پرواز کنم! مخصوصا وقتی فهمیدم که رتبه م تو شهر هم خوب شده. نهم شده بودم. آخه بعد از آزمون فک میکردم که این یکی برا همه آسون بوده و همه خوب شدن.

تازه از تینا هم بالاتر شدم خجالت نباید ازین فکرا کنماا. خودم میدونم. ولی هر کاری کنم نمیتونم نسبت به تینا حس خوبی داشته باشم! دست خودم نیست. مطمئنم که اونم نسبت به من حس خوبی نداره.

خداجونم آفرین بازم پیشرفت کنم خب؟ قول میدم مغرور نشم. خب تینا هم پیشرفت کنه ولی از من بیشتر نشه از خود راضی.

----------------------

یه دختری هست تو کتابخونه که هر روز دقیقا 2 ساعت با تلفنش حرف میزنش. این دوساعته ماکسیسمم مکالمه تو روزشه وگرنه قبل و بعد از اون دو ساعت هم یه چند باری به مدت 15 الی 45 دقیقه صحبت میکنه!!

این روزا من و فریناز بدجور رفتیم تو نخش. جدیدا توی کتابخونه یه صندلیایی گذاشتن که دو نفری هم میشه روش نشست. امروز من و اون دختره پیش هم بودیم. وقتی دختره میرفت هی فریناز میومد یه چیزی میگفت میرفت: دوستت رفت دیدیش؟ به نظرت با کی حرف میزنه؟ وای یه ساعت گذشت هنوز برنگشته. من اگه به جای اون بودم الان فکم افتاده بود. بیچاره اونی که داره به حرفاش گوش میده. ا نرگس دوستت اومد!!

ملت با چه اهداف گوناگونی میان کتابخونه!

 

[ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ نرگس ]

الان خواهرم اس ام اس داد که ما داریم میایم. و من براش نوشتم هوراااااااااااا

شاید اومدن مامان حالمو خوب کنه. نمیخوام وقتی میاد اینجوری پنچر باشم. میخوام دیگه مثل قبلنا شاد باشم. بی خیال هرچی نامردی و غم و غصه ست. امیدوارم بتونم اینجوری بشم. راستی یه راه واسه اینکه آدم سریع شاد بشه دارین؟ مثلا پکیج شادی زا با نتایج قریب الوقوع فقط در 10 دقیقه.

امروز تو کتابخونه برقا رفتن. اگه الهام بود میگفت بیا جیغ بزنیم!! منم به یاد الهام رفتم به مریم گفتم بیا جیغ بزنیم زبان اونم استقبال کرد ولی خب نشد. یاد روزایی بخیر که تو مدرسه آخرای زنگ تفریح که از پله ها میرفتیم طرف کلاس ، الهام میگفت بیا جیغ بزنیم و خودش جیغ میزد و منم جیغ میزدم و دور و بریامونم جوگیر میشدن و جیغ میزدن و من و الی دیگه ساکت میشدیم ولی موج جیغ تا همه ی کلاسا میرفت و حتی به کلاسای طبقه ی پایین هم میرسید و از همه جا صدای بزن و بکوب و جیغ میومد. و من و الهام پیروزمندانه به کارمون میخندیدیم.

امروز الهام (یه الهام دیگه) یه عکس از کلاس دیفرانسیل نشونم داد که تا 1 ساعت تو کف بودم. تو عکس همه مون سرمونو گذاشته بودیم رو میز و خواب بودیم. عاشق کلاسمون شدم!!

مامان که بیاد باید خونه مرتب باشه. نمی خوام فک کنه وقتی نبوده خونه رو به هم ریختم. علی گفت فقط ظواهرو خوب نگه دار. جوری وقتی میاد و یه نگاه اجمالی میندازه همه جا رو مرتب ببینه بعد کم کم و آروم خرابکاری هاتو بهش نشون بده نیشخند.  خلاصه امشب خیلی کار دارم!!!

[ سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ نرگس ]

چرا رفتن تو دل واقعیت انقدر عذاب آور شده؟ قرار نبود اینطوری شه. اینو حمید بهم یاد داد. گفت اگه از واقعیت فرار کنی دنبالت میاد و عذابت میده ولی اگه بری تو دلش دیگه اون عذاب قبلی در کار نیست. الان برعکس شده. اونایی که از واقعیت فرار کردن الان دارن تو آرامش زندگیشونو میکنن. ولی منی که با کله رفتم تو دل واقعیت الان اینجا دارم زیر شکنجه ش دست و پا میزنم...

یه جای کار میلنگه. یا حمید دروغ گفته یا اینکه حرفش شامل حال من نمیشد. شایدم چون تنهایی رفتم اینجوری شده. خب چیکار کنم هر چی خواهش و تمنا کردم هیشکی باهام همراه نشد. یا بهتره بگم هیشکی شجاعت رفتن تو دل واقعیتو نداشت. شاید الان بتونم حرف شوخی غزلو جدی بگیرم که میگفت تو یه دختر کوچیکی با کارای بزرگ!!

همه ی اونایی که فک میکردم قویتر از منن و واقعا هم هستن فرار کردن. یا بی محلی کردن. یکیشون که کلا صورت مسئله رو واسه خودش پاک کرده. عادتشه این کار. ترسوه

اونی که بیشتر از همه ادعای قوی بودنش میشد تنها کاری که کرد این بود که یه روز اومد موند پیشم که مثلا تنها نباشم. اون موقع که اومد گفت: مریم گفته نرگس خیلی نگرانه.... و رفت. همین. وقتی اینو میگفت فقط موندم نگاش کردم. احساس کردم شاید بتونه این غمی که تو دوروز دلمو شکونده رو تو چشمام بخونه. نمیدونم خوند یا نه. ولی دیگه هیچی نگفت و فرداش رفت...

هیچکدومشون چیزایی که من دیدمو ندیده و چیزایی که شنیدمو نشنیده وگرنه همش بهم نمیگفتن که محل نذار و بهش فک نکن و بشین درستو بخون و خودمون همه چیو درست میکنیم. با عمق واقعیت تنهام گذاشتن و چرت و پرت میگن...

تنها وقتی میتونم با آرامش تو خونه راه برم و حرف بزنم و عادی باشم که فک کنم همه ی این واقعیت یه خیال بوده. همه ش یه خواب بوده یا در بهترین شرایط میشه گفت که یه سو تفاهم بزرگه. به بزرگی...

میگن تا مطمئن نشدی بهش فکر نکن. یعنی دیگه پرس و جو واسه اطمینانش هم کار منه؟ کار یه دختر 17 ساله؟؟ کاش حداقل مطمئن بودم تا تو این برزخ اینجوری دست و پا نمیزدم!

در حالت عادی این واقعیت نباید انقد داغونم میکرد. نباید تا این حد دلمو میشکوند و تا سر حد جنون دیونه م میکرد. یه نفر بهم گفت که بخاطر اینکه دم کنکوره زودرنج تر شدی. گفت بیقراری و اضطرابت بیشتر از حالت عادیه. شاید راست میگه. نمیدونم. نمیدونم. من فقط اینو میدونم که سه هفته س دارم تو واقعیت ذوب میشم... به معنای واقعی کلمه دارم ذوب میشم...

[ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ نرگس ]

کاش بزرگ بشم... دیگه خسته شدم از بچگی

حداقل واسه اینکه بعدا یادم نره تاریخش کی بود میگم که مامان دقیقا 2 هفته س که تهرانه و تا یه هفته ی دیگه هم نمیاد.

و واسه اینکه بعدا یادم نره که این روزا چی داره بهم میگذره میگم که اینجا بودن شده برام مثل زیر آب بودن... بال بال میزنم تا یه روز بیام بالا و نفسمو آزاد کنم. چیزی به خفه شدن نمونده...

جالبه! زیر آبم درمانگاه و دکتر و سرم پیدا میشه.فقط نمیدونم چرا پرستاراش همش تو اتاق نوار قلبن. دکتراش هم واسه ضعف بدن استامینوفن کدیین تجویز میکنن! خوبی زیر آب بودن اینه که هرچی اشک بریزی تو آب قاطی میشه و دیگه هیچکس نمیفهمه که تو هر شب تا صبح گریه کردی... کسی هم اینجا نیست که بخواد بفهمه.

و خوردن، چقدر نفرت انگیز شده. کاش میشد یه چیزی غیر از غذا و خوراکی باعث تامین نیروی بدن میشد. همون سرم خوبه. ممنون.

همین

[ پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ نرگس ]

وقتی حس میکنی که توی یه جمع مثل یه قطره جیوه توی یه لیوان آبی، باید از جات بلند شی و با یه لبخند بگی: میتونم با یه خداحافظی خوشحالتون کنم... حالا نگفتی هم نگفتی!

خیلی وقته که حس میکنم یه قطره جیوه م. با بار مثبت بی نهایت...

[ دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤۱ ‎ب.ظ ] [ نرگس ]
درباره وبلاگ

خدایا عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار و به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن...دکتر شریعتی
امکانات وب